کلبه آرزوها

زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد

داستان های جالب
نویسنده : سارا - ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱

تصادف

 

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم  بدر می برن.

 

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده  بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:

 

- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون  اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که  اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز  کنیم

 

مرد با هیجان پاسخ میگه:

 

- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف  خدا باشه!


 

بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه:

 

ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه  مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش  یمن که می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم!

 

و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده.

 

مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیکه زیر چشمی  اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه  و بطری رو برمی گردونه به زن.

 

زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به  مرد.

 

مرد می گه شما نمی نوشید؟!

 

زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه:

 

- نه عزیزم ، فکر می  کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم !!!

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

دو تا آفریقایی با یه نفر سومی وسط بیایون بودن در همین حال و هوا بودن که یدفعه آفریقایی یه چراغ جادو پیدا می کنه.
بعد غوله می یاد بیرون و به آفرقایی میگه یه آرزو کن.

آفریقایی میگه: منو سفید کن.تا اینو میگه سومی میزنه زیر خنده آفریقایی میگه: چیه برای چی میخندی؟
سومی گفت: همینجوری.
بعد غوله به آفریقایی دومیه گفت: تو چی می خوای؟
آفریقایی گفت: منم سفید کن .
دوباره سومی میزنه زیر خنده .
آفریقایی گفت برای چی میخندی؟
سومی باز گفت: همینجوری.
نوبت سومی میشه. غوله ازش می پرسه: تو چی می خوای .
سومی میگه: این دوتا رو سیاه کن.

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

نیاز
لوئیز رفدفن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او  بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچهشان بی غذا  ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بیاعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی  خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: «آقا شما را به  خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم .»
جان گفت نسیه نمیدهد. مشتری دیگری  که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : «ببین  این خانم چه میخواهد خرید این خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نیست خودم  میدهم لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت : اینجاست.
- « لیستات را بگذار روی ترازو  به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر . » !!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از  کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب  دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.
خواربارفروش باورش نمیشد.
مشتری از سر رضایت  خندید.
مغازهدار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی  ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفهها برابر شدند.
در این وقت ، خواربار  فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است.
کاغذ لیست  خرید نبود ، دعای زن بود که نوشته بود :
« ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری،  خودت آن را برآورده کن »
 
 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز  شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت  داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار دوست داشتنی به نام  فرومتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل  از شکل افتاده او منزجر بود. زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین  شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او  استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه  نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت  کند، با شرمساری پرسید:
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان  بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه  می کرد گفت:
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر  می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام  را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان  موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه  خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی  زیبایی است به او عطا کن.»
فرومتژه سرش را بلند کرد  و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سالهای سال همسر فداکار موسی مندلسون بود .

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com
داستان درباره  کوهنوردی ست که می خواست بلندترین قله را فتح کند .بالاخره بعد از سالها آماده سازی  خود،ماجراجو یی اش را آغاز کرد.اما از آنجایی که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود  می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود.
او شروع  به بالا رفتن از قله کرد ،اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن  ادامه داد، تا اینکه هوا تاریک تاریک شد.
سیاهی شب بر  کوهها سایه افکنده بود وکوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود . همه جا تاریک بود .ماه و  ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید .
در  حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی  به پایین پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناکی حس می  کرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو می برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن  لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب وبد زندگی به ذهن او هجوم می آورند.
ناگهان درست در لحظه ای که مرگ خود را نزدیک می دید حس کرد  طنابی که به دور کمرش بسته شده ، او را به شدت می کشد
میان  آسمان و زمین معلق بود ... فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ  راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند : خدایا کمکم کن ...
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟
- خدایا نجاتم بده
- آیا یقین داری که می توانم تو  را نجات دهم ؟
- بله باور دارم که می توانی
- پس طنابی را به کمرت بسته شده قطع کن ...
لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام  توان اش طناب را بچسبد .
فردای آن روز گروه نجات گزارش  دادند که جسد یخ زده کوهنوردی پیدا شده ... در حالی که از طنابی آویزان بوده و  دستهایش طناب را محکم چسبیده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ...




و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محکم چسبیده  اید ؟ آیا میتوانید رهایش کنید ؟
درباره ی تدبیر خدا شک  نکنید . هیچ گاه نگوئید او مرا فراموش یا رها کرده است . و به یاد داشته باشید که  او همیشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد
 
 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com
 
دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد  گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».
آنها  به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند.
ناگهان  دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روی  سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .»
دوستی که او را سیلی زده  و نجات داده بود پرسید:« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی  ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آن را بر روی شن بنویسی  تا بادهای بخشش آن را پاک کند. ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک  کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند.»
 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com
ایمان

مرد جوانی مسیحی که مربی شنا و  دارنده چندین مدال المپیک بود ، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خدا  و مذهب می شنید مسخره میکرد.
شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.
مرد جوان به  بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه  برود.
ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام  وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ را روشن  کرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!
 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com
فقر

روزی یک مرد  ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی  می کنند چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر  بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: «نظرت در مورد  مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالی بود پدر!»
پدر پرسید: «آیا به زندگی  آنها توجه کردی؟»
پسر پاسخ داد: «فکر می کنم!»
پدر پرسید: «چه چیزی از این  سفر یاد گرفتی؟»
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: «فهمیدم که ما در خانه یک  سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را  دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!»
در پایان  حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد: «متشکرم پدر که به من نشان دادی  ما واقعا چقدر فقیر هستیم!»
 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com
با دو تن از دوستان قرار گذاشته بودیم که روز تعطیل به گردش  بریم.

ولی بر خلاف عادت..ساعت ملاقات گذشت و من  خواب بودم.دوستان که منو آدم خوش قولی میشناختند...از تاخیر من...نگران شدند و به  خانه ام اومدن...من از جا پریدم..از تختخواب بیرون پریدم و به چیزی نمی  اندیشیدم...جز اینکه هر چه زودتر خودم رو آماده کنم.در روکه باز کردم...همه وحشت  زده گفتند: « پشت سرت چی فرو رفته؟»

وقتی از خواب  بیدار شده بودم متوجه شدم یه چیزی پشت سرمه که نمیتونم سرم رو به عقب خم  کنم......با دست پشت گردنم رو لمس کردم.درست زمانی که داشتم دسته شمشیر رو از پشت  سرم میگرفتم..

فریاد زدند: «مواظب باش خودتو زخمی  نکنی..»

بعد نزدیک شدند و منو جلوی آینه بردند و  تا نیمه بدن لخت کردند....

یک شمشیر بزرگ...یک  شمشیر سلحشوران قدیم..تا دسته در پشت سر من فرو رفته بود...ولی بی آنکه دلیلش معلوم  باشد..درست بین پوست و گوشت به نرمی داخل شده بود....بدون اینکه زخمی تولید  کند....

همچنین روی گردن...جایی که شمشیر فرو رفته  بود...زخمی دیده نمیشد....دوستانم منو مطمئن کردند که شکاف لازم برای عبور شمشیر بی  کمترین خونریزی باز شده .....سپس اونها روی صندلی وایستدند و شمشیر رو میلیمتر  میلیمتر بیرون کشیدند...حتی یک قطره خون جاری نشد....شکاف به هم اومد و جز یک درز  کوچک که دیده نمیشد چیزی با قی نموند....

دوستانم  خندان شمشیر رو به سوی من دراز کردند و گفتند...بگیر این  شمشیرت....

صلاح گرانبهایی بود که شاید صلیبی ها  اونو برای جنگهاشون به کار برده باشند.....





کی به سلحشوران قدیم اجازه میدهد که در عالم خواب کمین کنند....و بی  احساس مسئولیتی شمشیرها را آخته در تن بی گناهان فرو برند؟؟؟اگر آنان زخم گران وارد  نمی آورند...به این دلیل است که.....سلاحشان بر بدن زندگان می لغزد و دوستان با وفا  و مددکار پشت در هستند و به در می کوبند...

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

نسبتی با من داشت...پسر عموی پدرم بود که از سفر امریکا برگشته  بود.
زنم پرسید میریم؟
گفتم:دلم میخاد این پسر رو ببینم...۹ ساله که  ندیدمش.
وقتی رسیدیم هنوز خیلیها نیامده بودند....پسر عموی پدرم سر پله ها  ایستاده بود.دست دادم و گفتم خیلی از دیدنش خوشحالم که دیدم نگاهش روی زنم وامانده  است.
گفتم: این هم زن منه خیلی باید بگردی تا مثلش رو گیر بیاری..
با زنم دست  داد و گفت: کم گیر میاد...
وقتی نشستیم از احوال و درسش در ایا لت خارجه  پرسیدم...باز دیدم نگاهش را خلاصه کرده توی صورت مهری.....گفتم: زنم رو معرفی  کردم..نکردم؟؟؟؟
گفت: آآه بله بله.
گفتم: آنجا کسر زن نداشتی که؟
رنگ  باخت.زنم هم کمی سفید شد.
عمو جان که آمد از پسرم پرسید...گفتم گذاشتیم خونه  مادر جون تا راحت بشینیم و حرف بزنیم.
عاقبت گل انداخت..حرفمان را می  گویم.
از سرزمین آزادی میگفت و از اخلاق نو...ــ براساس آزادی کامل روابط ــ از  آزادی معاشرت تا آزادی تعلیم و تربیت گفت.
پرسیدم:حالا فکر میکنی از ناراحتی  روحی اونا کم شده؟؟
جوابش رو نفهمیدم چون خواهرش اومد تا زنم رو برای کمک  ببره....پسر عمو هم رفت برگشت..گفتم: خب از همون اخلاق نو بگو...
کمی گیج  بود...۴-۳ تا کتاب رو نام برد و رفت...بعد زنم اومد کنارم نشست...رنگش پریده بود با  دستهایی که میلرزید...گفت: محمود..بیا بریم.
پرسیدم چی شده؟
گفت: بریم..برات  میگم..
گفتم: نه.....اگه چیزی شده همین جا بگو...
گفت: این پسر عموی  تو...خیلی پسته..خیلی کثیفه...
گفتم: نه مهری!فقط مکتب ما با هم فرق داره...اون  معتقد به اخلاق نو هست..
ــــ این طور نگو...اون و این خواهر  فرانسویش..دوتایی....
ـــ عیب نداره مهری...صبور باش...خواهش میکنم بنشین و آروم  باش....به من واگذارش کن.
آقای مهندس دکتر فرنگی که اومد...من رفتم جای دیگه  نشستم...و اون با زنم تنها موند و باز شروع کرد به حرف زدن..تا جایی که یکی گفت: شام حاضره....
سر میز...عمو جان در آمد که:..پسرم ۹ سال با سعی و کوشش بالاترین  درجات رو کسب کرده..اون کار کرد...زحمت کشید...و تحصیل کرد..
پرسیدم : اونجا چی  کار میکرد؟ظرف میشست؟
همه آروم و خجل خندیدند.
ناگهان حس کردم در نگاهم چیزی  وحشی و غریب راه خواهد یافت..
گفتم:جدی میپرسم...پسر عمو..تو اونجا ظرف  میشستی؟توی پمپ بنزین کار میکردی .چه نوع کسبی داشتی که به تو اجازه میده پی زن  دیگران رو بگیری؟!!پی این زن رو گرفتی که چه؟مگه نمیدونستی که اون یک پسر ۳ ساله  داره؟تو از قلب یک فرهنگ نو چی آوردی؟رزالت؟تو از زن من چی میخاستی؟
سکوت را لمس  کردم..تلخ..سرد..دردناک و نفرت انگیز...
ــ من؟؟؟
زنم گفت: آره..تو  لجن.
ــ تو اومدی تا مبلغ اخلاق نو باشی؟فکر کردی ازدواج یک زنای مشروعه؟؟میخام  یادت نره که در سرزمین من «اعتقاد ما به خداست»..اینجا فلسفه دیگه ای وجود  داره..سفره هرزگی میان مردم متوسط پهن نیست.
عمو گفت: محمود آقا..رعایت دیگران  رو بکن..
فریاد زدم: عمو جان...اگه تو مکتب پسرت رو قبول داری..دخترتو بفرست چند  روزی پیش همین....
شنیدم که گفتند: چه بی شرم.....

موقع برگشت..دیدم زنم  در نگاهم خندید..
ـــ خوب یادش دادی..اگه اون موقع که گفتم میومدیم بیرون دلم از  نفرت میپوسید....
ــ خوب باید یاد بگیره....خیلی پرت وپلا گفتم مهری؟؟؟مثل بچه  مکتبیا...
و هردو وسط خیابان خندیدیم.

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

 

 

 
 

 


comment نظرات ()